ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

360

قصص الانبياء ( فارسى )

كن ميان سفرهاى ما . خداى عزّ و جلّ سفرهاى ايشان را دور كرد . قوله تعالى : وَ مَزَّقْناهُمْ كُلَّ مُمَزَّقٍ . « 1 » گفت پراكنده كرديم شهرهاشان را . آنگاه همه پراكنده افتادند گرد عالم ، هر گروهى بجايگاهى ديگر افتادند . گروهى بمدينه افتادند و گروهى بشام و گروهى بعمان . قصه هفتاد و نهم بخت نصر در قصّه چنين آمده است كه او حرام‌زاده بود و يتيم بود و بمال درويش ، به آخر حال پادشاهى يافت و حشم و تبع بسيار كرد . و در بعضى قصّها آمده است كه او بروزگار دانيال حكيم بود ، و او در كتبها يافته بود كه چنين كس بفلان وقت از مادر بزايد . چون آن وقت ببود دانيال بسيار « 2 » برداشت و برخاست و بدان ناحيت رفت كه دانسته بود كه او از آنجا بيرون خواهد آمدن . چون آنجا رسيد هرچند جست و طلب كرد نيافت . تا روزى غلامى از آن وى بديهى رفته بود ، كودكى ديد كه بر خاكدانى بازى مىكرد . او را پرسيد كه نام تو چيست . گفت بخت نصر . بيامد و خواجه را آگاه كرد . دانيال بيامد و او را بنواخت و كس را آگاه نكرد كه كيست . و گويند كه مادرش زنده بود . پس او رفت و بگفت كه آخر حال او بچه خواهد رسيدن . و بخت نصر را گفت كه ترا با من عهدى بايد كرد كه چون پادشاه گردى كسان مرا نيازارى . برين عهد كردند و او را بيست هزار درم بداد . و مادرش را نيز مال بسيار داد . چون بزرگتر شد از آن سيم غلامان خريد ، و به خدمت ] b 271 [ ملكى كه در آن ناحيت بود بيستاد ، تا كارش بدانجاى رسيد كه چون آن ملك

--> ( 1 ) - السبا 19 ( 2 ) - بسيار چيز